Page 61 - all
P. 61
بیمـاری مشـترکی به نـام میگرن ک مکم با هم آشـنا شـدیم و آرام آرام متوجه
شـدم کـه پشـت چهره معتـرض و کـم حوصلـ هاش یک دنیـا مـرام ،معرفت و
مهربانـی نهفته اسـت .هرچند که این همکاری چند سـال بیشـتر دوام نیاورد؛
خبرگـزاری ایپنـا بـه بخـش خصوصی واگذار شـد و تحلیـل رفت.
اپیـزود سـوم -اواخـر دهـه هشـتاد و آژانـس عکس تهـران و پایـگاه خبری
شهرنوشـت؛ بـاز هـم همـکاری با همان پسـرعکاس خـوش قلب اما جـدی .او
کار عکـس م یکـرد و مـن خبـر .باز هـم درد مشـترک میگرن ،باز هـم رفاقت،
بـاز هـم معرفـت و بـاز هـم مهربانـی کـه درنهایت چهـره جـد یاش را تلطیف
م یکـرد .کافـی بـود با او بـه قول معروف دسـت رفاقـت دهی تا برایـت تا پای
جـان مـرام خـرج کنـد .او شـاید در کلام چنـدان شـیرین نباشـد امـا در مرام
چیـزی کم نم یگـذارد.
اپیـزود آخر -خانـه هنرمنـدان؛ بنری کـه نام حمیدرضـا درجاتی یـا همان
«درج» خودمـان رویـش نقش بسـته و کمی پایین تر نوشـته 1404-1359و
اشـ کهایی کـه از روز جمعـه امانـم را بریـده اسـت .همکار خوب 20سـاله در
اوج هیجـان بـه همـان نحوی کـه همـه رفقایش از کاراکترش سـراغ داشـتند
رخـت بـر بسـته و دار فانـی را بـه مقصـد خانـه ابدی تـرک کرده اسـت .همه
آمدهانـد؛ از میثـم زما نآبـادی کـه سـردبیر خبرگـزاری ایپنـا بـود تـا محمـد
زمردیـان کـه آژانـس عکـس تهـران را بنـا نهـاده بـود .همـه روسـای مرکـز
ارتباطـات شـهرداری تهـران در ادوار مختلـف ،رفقـای عـکاس و خبرنگارش و
خانـواده داغـدارش کـه در راس آن سـارای عزیـزش نفس بریـده و رنگ پریده
بـه همـان بنر عـذاب آور چشـم دوخته اسـت.
خداحافظـی تلـخ بـا «حمیـد درج» پرانـرژی و پرهیجـان؛ چقـدر توصیفـش
سـخت اسـت .تمامی صحن ههای رفاقت 20سـال همان از جلوی چشـمانم عبور
م یکنـد جـز صحنـه اخـر؛ گریـه امـان نم یدهد...
ای اشک از چه راه تماشا گرفت های بگذار ببینمش اکنون که م یرو د
زینب کریمی
هنوز زنگصدایش...
درسـت در همـان لحظـه ،آن لحظه که هم ه با چشـ مهایمان دیدیـم و حالا مثل
کابوس مدام از ذه نهامان م یگذرد؛ او از دویدن همیشـگ یاش دسـت برداشـت
و بـرای آخری نبار و شـاید حتی برای اولین بار ،تسـلیم شـد.
شماره | 18خرداد ماه | 59 | 1404