Page 56 - all
P. 56
یادبود 54
| ماهــــــــنامه داخـــــــــــــلی
روابط عمومیهای شهرداری تهران
شمـــــاره | 18خــــــرداد ماه | 1404
علی عارفی
حمیدرضا رفت...
نه که بخواد بره ،نه که دلش با ما نباشه،
روزگار ی هجوری ب یرحم بود که خیلی زود ازمون گرفتش.
حمیـد ،همون پسـر مهربون ،سـاکت ،با دوربینی همیشـه آمـاده و یه لبخند
گوش هی لبش،
کسـی کـه عشـق بـه عکاسـی تـوی چشـ مهاش بـرق مـ یزد ،حتـی وقتـی
خسـته بود.
همیشـه وسـط شـلو غترین لحظ ههـا ،آروم م یگشـت دنبـال اون یـک قـاب
خاص...
و حالا خودش ،شد قا ِب موندگار د لهامون.
در آخـر کاش بـودی و دوبـاره باهـم بحـث میکردیـم تـا فریـدون قربانی بگه
مـن از دسـت شـما دوتا بایـد سـختی کار بگیرم.
جات همیشه خالیه پشت خط شروع،
بین فلاش دوربی نها،
تو خندههات،
تو خاطرههات.
روحت شاد حمیدرضا...
ما هی چوقت فراموشت نم یکنیم.
مهشید فرجی
لحظهای کهنور خاموششد،اماتصویر ماند
در یـک روز معمولـی ،روزی ب یادعـا ،حادثـ های رخ داد کـه قلب همه مـا را از کار
انداخـت .خبـری مثـل پتـک بر جا نمـان کوبیـده شـد؛ یکـی از بهتری نهایمان،
یکـی از آ نهایـی کـه باشـور و ب یوقفـه م یدویـد ،رفـت ...ب یهیـچ نشـان های،
ب یهیـچ وداعـی.
او فقـط یـک همـکار نبـود .رفیـق بـود .ب یچش مداشـت ،بـا دل و جـان در هـر
ماموریـت حاضـر م یشـد ،با دوربینی بر دوش و نگاهی پر از شـوق .در سـردترین